nameh_shahid_n

===============

https://s32.picofile.com/file/8480693026/nameh_shahid_n2.jpg

================

https://s32.picofile.com/file/8480693034/nameh_shahid_n1.jpg

================

madar

===================

https://s32.picofile.com/file/8480693018/madar_shahid_s_z.jpg

=======================

h_borhani1

سلام وادب.شب قبل از عملیات نصر ۷گردان های عملیاتی را به نزدیک ترین جا به قله های دوپازا در مرز سردشت بردند.در تاریکی شب صدای محمد رضا عبدالهیان را شنیدم .صداش کردم اونم صدای منو شناخت .شاید پنج متری بیشتر فاصله نداشتیم .به هم نزدیک شدیم پرسیدم کدام بچه های بهاباد هستن گفت ما گروهان الحدید هستیم شیخ محمد اقبال .بابا حسن (حسن قاسمی)حسین مطیعی .چندتایی دیگه یادم نیست.

گفتم ما هم گردان امام حسین هستیم از بهاباد من .حسین عبداللهیان برادر محمد رضا .محمد رضا شفیعی .حسن عسکری ده جمالی .از گروهان علی اصغر .

یادمه با شهید حسین مطیعی همو بغل کردیم با خنده در گوشم گفت ایندفعه محله ما یکی شهید میخواد واین آخرین دیدارمون بود بعد عملیات بابا حسن را دیدم پرسیدم حسین کجاست گفت ترکش به سرش خورد بردند عقب ۱۰ ساعتی بیشتر نگذشته بودولی اون لحظه نمیدونستیم که شهید حسین مطیعی در حین انتقال به بیمارستان صحرایی امبولانس مورد اصابت قرار گرفته وشهید شده

ادامه دارد......

a_qolami3

خاطره شماره ۳

اصغر غلامی

----------------

دفعات زیادی برای اعزام به جبهه مراجه کردیم که اگر همه موارد موفق شده بودیم الان حدود دوسه سالی از جبهه و رزمندگان خاطره داشتیم

در این مرحله رفیق شفیق من اقای محمد رضا دادگر فرزند مرحوم استاد حسین بود  نقشه کشیدیم بریم زیر پل نزدیک کوه سرخی و از پایگاه زیر پل اعزام بشیم  . از بس به بهانه های مختلف جلو ما را میگرفتند  خسته شده بودیم. به هرحال به هر نحوی خودمان را به پل اعزام رساندیم. و منتظر مینی بوسی که از بسیج بهاباد به سمت بافق می رفت  نهایتا ساعت حدود یازده صبح بودکه مینی بوس از راه رسید و ما که لباس گرفته بودیم و تقریبا راننده در جریان بود ترمز کرد یادم نیست که چند نفر از اونجا سوار شدیم......
خوشحال و غرق در سرورکه اینبار کسی مخالف رفتن ما نشد و فقط به جبهه فکر میکردیم. خیلی زود به شهرستان بافق رسیدیم و بسیج اونموقع وسطهای خیابون مابین امام زاده و پمپ بنزین بود. رفتیم تو بسیج سازماندهی شدیم و از زیر ائینه و قران عبور کرده و پس از بدرقه مرمان خونگرم بافق سوار اتو بوس شدیم. دیگر نگرانی هایمان تمام شده بود چون مخالفی با ما روبرو نبود. در همین هنگام دیدم یک مرد میانسال اومد بالای اتو بوس و احوال دوستم اقای دادگر را میپرسید تا اینکه به صندلی وسط اتوبوس جایی که مانشسته بودیم رسید  با حالتی متواضع گفت شماهم دارید میری انشالله  به سلامتی گفتیم بله دیدم داره با اقای دادگر در گوشی صحبت میکنه شک کردم  و حواسم را جمع کردم. گفتم اقای دادگر ایشون کی بود و چی میگفت؟؟ اقای دادگر گفت دامادمون هست و با او لهجه دهجمالیش گفت شما هم رفیق محمدرضا هستی گفتم بله  گفت بیا پایین محمد رضا با خواهرش خداحافظی کنه و بسلامتی بروید. خونه اون بنده خدا تقریبا روبروی همون بسیج بود. من نرفتم پایین ولی دیدم اقای دادگر دوباره اومد بالای اتو بوس و گفت بیا تاهمه سوار شدن ماهم بر میگردیم. چشمتان روز بد نبیند ما وارد خانه شدیم و با احوالپرسی گرم و تعارفات بیش از حد اون خانواده روبرو شدیم.خداحافظی کردیم ولی به اصرار آقای خانی زاده که فکرکنم الان مرحوم شدند برای چای خوردن وارد اتاقی شدیم که برامون چای بیارن هرچه دلمان مثل سیر وسرکه میجوشید از چای خبری نشد که نشد من بلند شدم برم چون داشت دیرمان میشد. که بادرب بسته روبرو شدم و فهمیدم که درب اتاق را قفل کردند!!!! خلاصه سرتون رادر د نیارم تا شب کسی درب را برایمان باز نکرد یه موقع متوجه شدیم که اقای خانی مطمئن شده که اتو بوسها از شیراز هم رد شدن انوقت اومد در راباز کرد و شروع به نصیحت کردن ما. با اینکه ازدستش شدیدا. دلخور بودم یه جورایی داشت من را تحت تاثیر  حرفهاش قرار میداد . میگفت یه کوسه را تو جزیره مجنون شکار کردن 150تا پلاک تو شکمش بوده و شما میخواهید برید چکار شما بدرد سیر کردن شکم کوسه ها میخورید و چند تا دیگه ترفند که ترس را تو دل ما بندازه. اما ما بچه های. دهه 50گوشمان بدهکار حرفاش  نبود از این گوش میشنیدیم و از گوش دیگر فراموش. یکشب به هر ترفندی  مارا بافق نگه داشت و فردا با مینی بوس حسن اسامندل فرستاد بهاباد.....بیشتر جیز ی از اون مرحله یادم نیست.....

h_hosein_h_z

===========

بسمه تعالی.

حاج حسین حداد زاده 

سلام
تابستان ۶۳خط کوشک یا همان پاسگاه زید عراقی‌ها.
گردان امام علی علیه السلام.
فرمانده ،اقای علی اردکانی ،
گروهان حر ،فرمانده، رمضان شفیعی
 روز اول. به علت بیماری به عقب برگشت.
فرمانده جدید کاظم دهقانی اشکذری.
 (هردو بعدها شهید شدند). موقعیت.نزدیک دژ مرز ایران و عراق.
 فاصله تا سنگر کمین بتونی عراقی حدود ۵۰متر .
اوایل ارپی جی ۷میزدیم مثل اینکه یه سنگ  کوچک با دست ✋ بزنی به یه دیوار
 محکم.
بعد  تفنگ ۱۰۶ که رو جیپ سوار بود میزد انگار نه انگار .
  وقتی هم می‌رفت خمپاره ۶۰ بود که رگباری میومد .
گروهان الحدید به فرماندهی علی اصغر امینی پور سمت راست ما بود

 و خیلی نزدیک به دژ .(علی اصغر در عملیات بدر شهید شد)

----------

حاج حسین حدادزاده

===========