دانش آموز بود
و جذب کومله شده بود
بعدا توبه کرده
و شده بود از توابین.هفته ای یکبار بایستی خودش را به اطلاعات سپاه معرفی کنه. اوایل تابستان بود . گفت ضامن من میشوی دوماه برم شهرستان شاهین دژ برای دایی ام رو کمباین کار کنم .؟ بچههای اط سپاه قبول کردند .رفت و بعد از دو ماه برگشت . از این جا باب رفاقت باز شد . بحمدالله سه تا پسرش با مدرک دکتری استاد دانشگاه هستند و هنوز رابطه امان برقرار است . تصور کنید اگر توبه نکرده بود......؟!
باسلام وارادت. عباس تیموری
شبیه این خاطره {خاطره حاج حسین} برایم اتفاق افتاد
منطقه گرده رش زمستان ۶۶
سه تا تپه بود فاصله تاعراقیها نزدیک فقط
غروب هوا که تاریک میشد بچه ها به سنگر کمین
میرفتن ۲ ساعت نگهبانی در هوای کردستان در برف وبوران
زمان دانشجویی بود اکثرا همکلاسی ها بودن
یه شب که از نیمه گذشته بود رفتم نگهبان بعدی را بیدار کنم. جواب داد
هم میترسم هم سردم میشه هر گفتم پا شو بچه ها یخ زدن
فایده نداشت.
من تنهایی پاس بخش بودم هم سردم شده
بود هم خسته ...
اسلحه را مسلح کردم ....
گفتم میری سرپست یابزنم.
ناگهان دیدم دو نفرشون بدون لباس وپوتین
بیرون آمدن.
نگهبانان قبلی از سرماسنگر راترک کرده بودن
نگهبانان جدید میترسیدن داخل سنگر بروند
در سنگر کمین نارنجکی انداختم
ببینید عراقی نی.
خالیه.
بین راه از سنگر خواب تا سنگر کمین
تعدادی جنازه عراقی افتاده بود
بچه ها شبهای تاریک بایست هرشب
این مسیر راطی کنند تا سنگر کمین
برسند.
صبحها بابرف صورت خود رامی شستن.
اگر گاهی هوس چای میکردن
بایست برفها را در کتری آب کنند.
آری ۱۷ شبانه روز چنین گذشت.
یادش بخیر اون روزهای خوب
عباس تیموری
-----------
۲۲ اسفند ۶۳ عصرچهارشنبه بودحدودساعت5 سوار قایق شدیم از آبراهها ولابلای نیزارها گذشتیم پرندگان زیبا و رنگارنگی روی نی ها به تماشای بچه ها نشسته وآنها را بدرقه می کردن هوا کم کم داشت تاریک می شد در سه راه وچهار راههای آبرراه فانوسها بجای چراغ راهنما
راهنمای سکانچی بودن.نمیشدوضوساخت خلاصه نماز مغرب نافله وعشا راپشت به قبله خواندیم.
پیشکسوتان نوحه سرایی با بغض داشتن.دهقانی اشکذری قرآن بزرگی دردست داشت
که زمین نمیگذاشت ودرنورچراغ قوه معانیش رامیخواند
یکی از سخنانش این بود بچه ها ظهرجمعه آینده میهمان آقا اباعبداالله الحسین علیه السلام هستیم
چه دورهمی زیبایی پس از سالها آرزو میشود.
هرچه نزدیکترمیشدیم خمپاره ها بیشترقایق را منحرف میکرد. منورها از دور خودنمایی میکردن.
تیربار دشمن وکالبیرها مانندصدای زنبور گوشمان رانوازش میداد. تیرهای رسام بیشتر دیده میشد
بچه ها یکدیگر را در آغوش میگرفتن حلالیت می طلبیدن التماس دعا میگفتن.اگرشهیدشدی ماراهم شفاعت کن.دست ماراهم بگیر. خلاصه حدود یازده شب کنارجاده ای که حدودپنج متربود پیاده شدیدم. همان لحظات اولیه پوتین هاپراز آب شد
شلوار ولباسها خیس وگلی ... آهسته وحالت نیمه خیزحرکت میکردیم درحالی که مسلسلهای دشمن چهچه میزدن منورهای عراقیها دایم روشن بود تا بهتربتوانندبچه ها را هدف بگیرن.صدای گلوله قطع نمیشد اعصاب همه راخورد کرده بود.
اخه عراقیها دوتا جاده داشتن .هواپیما تانک تی ۷۲ وماشینهای جنگی متفاوتی داشتن تا دندان مصلح. ولی ما هر چه درتصویرمشخصه. کلاش وآرپی جی. نارنجک وخلاصه مین ضدتانک فقط همین. از این سرو صدا نفهمیدیم چگونه سحرشدنمازی خواندیم هوا که کمی روشن شد
لشکرتانکهای عراقی بسمت ما نمایان بود.
توپهای ۱۰۶ میلیمتری مرتب کار میکردن.هرطرف نگاه می کردیم مجروحی غرقه درخون دست بدعا برداشته بود.سمت چپ ما به اندازه یکی از میادین خشکی بود روبریمان جاده عراق. بقیه منطقه آب ونیزار حدود دویست کیلومتر.انواع ماهی ومرغابی های رنگارنگ در نیزار چندمتری خشکی دیده میشد.فرمانده گروهان حزب الله اصغرباقری هم موج اورکتش رابرده بود هم ترکش پایش راشکافته بود.دراین پاسگاه سه تیپ ولشکر سه شب واردعمل شده بودن.
تیپ امام حسن مجتبی.ع. تیپ امام حسین.علیه السلام از اصفهان وتیپ الغدیر یزد.چون قایق جلویی بودم تا اخرجاده با تعداددیگری ازگروهان حزب الله مستقرشدیم .سنگربتونی عراقیها که مسلط برجزیره بود مانندصفحه مانیتور منطقه واطراف جاده رادید میزدم.شاید حدودصد شهید ومجروح کنار جاده دیده میشد.یکی ازبچه ها رگباری به دستش خورده بودپانسمانش کردم. دیگری ترکش ریزی به گردن وگلویش خورده بودتجربه امدادگری نداشتم دور گردنش را باندپیچی کردم باز خون باندولباسش را فرا گرفته بود.قایقی نبود که مجروحین به عقب بروند از بس اسکله ای که پیاده شدیم زیر آتش گرفته بود.حدود ساعت ۹ یه عراقی بازیرپوش چفیه ای دور سر می چرخاند.فریاد میزد.بچه ها فکر کردن ایرانیه درخواست کمک میکند.یه گروهی بسمتش رفتن تیربار عراقی آنهارا نقش زمین کرد. همینطوراز سنگر بتونی مشاهده می کردم ناگهان تانک عراقی بسمت مجروحین حرکت کرد و لاله های غرقه درخون زیر چرخهای تانک.خدایا چه می بینم.اینا کین.دیگه هیچ امیدی به برگشت نبود چون قایقی نبود اکثر فرماندهان غرقه درخون آرمیده بودن.هرکس از جایش بلند میشد تیر امانش نمیداد.کم کم ایفا های عراقی پر از نیرو وارد جزیره شدن.یک خشاب بسمت انان درحالت تک تیربا آرامش شلیک کردم ازخدا التماس میکردم انتقام دوستانم را بگیرد.صحنه وصف ناپذیری بود.حدود ساعت یازده یکی از فرماندهان گردان بنام عباسعلی صادقیان از دور صدایم کرد.ازسنگربیرون امدم اول پرسید شعبانعلی مارا ندیدی گویا از شط علی با یک قایق امده بود دنبال بردارش.بعد گفت خودت را به قایق برسان قایق آخری است مگر دستور عقب نشینی را نشنیده ای. مجروحینی که بطرف قایق میرفتن تیر بارچی مجدد انها را هدف میگرفت.خلاصه باحسرت و آه از شهدا درخون غلطیده راجا گذاشتیم چون کسی نبودکمک کندباچند مجروح خودم را به قایق رساندم.هواپیماهای ملخی روی آبراه ها ونیزارها قایق ها را هدف قرار میدادن. خلاصه باسختی حرکت کردیم هروقت هواپیما دیده میشد سکانچی قایق را لابلای نیزار میبرد.تا پل متحرک شط علی رسیدیم.عصرپنج شنبه بود ازگروهان فقط ۱۴ نفر سالم مانده بودن بقیه یا اسیر یا آسمانی شده بودن.چه شبی بود آنشب وچه دعای کمیلی با گریه وزاری درحسرت وفقدان دوستان.از دور منورهای منطقه دیده میشد انشب کسی شام نخورد.هرکسی نام دوستانش را میبرد صدای گریه بیشتر بگوش میرسید.فردای انروز جمعه هواپیماهای عراقی منطقه شطعلی را بمباران شیمیایی کردن بعداز بیست دقیقه لندکروزها امدن واز منطقه خارج شدیم.
نثار ارواح مطهرشهدای مظلوم عملیات بدر صلوات برمحمدوآل محمد.
عباس تیموری
-------------
باسلام. یکی ازتاریخهای اعزام نیرو بیستم آذرماه بود.ساکم راجمع کردم
مادرم متوجه شدن بابغض وگریه از دستم گرفتن خلاصه پیداش کردم گفتم نمیرم.
شبانه ساکم را به محمدرضا دادم گفتم کارت
نباشه همراتم تو مینی بوس میگیرم
صبح اعزام طبق روزهای دیگر کتابهام را برداشتم مثلا دارم میرم مدرسه.
مادرم باز بچه بغل دنبالم راه افتادن
اولین موتوری که دیدم سوار شدم
دربسیج پیاده شدم.
دیدم مادر پشت سرم ایستاده.
بچه ها ستون یک خط شده بودن وپرچم
به دست ولی من درپیاده رو
مادر هم پابپایم می آمد و بحث می کردیم
هرچه میگفتم مادر اینا کتابهام میرم مدرسه
گفت دروغ میگی پس ساک و وسایلت کو
خلاصه روبروی مسجدجامع مردم شروع کردن
به روبوسی وخداحافظی.
یه نگاه به مادر...
یه نگاه به مینی بوس
همکلاسیها یکی یکی سوار مینی بوس
شدن اماده حرکت که شد
ازشیشه مینی بوس محمدرضا زینلی
گفت بیا بالا.
بعضی دوستانم زرنگتر از این حرفا
بودن اونا بعداز شهرک صنعتی از
زیر پل در می امدن وبین راه
سوار میشدن.
بیستم آذر یادش بخیر.