A

استاد اصغر ابراهیمی پور 

سلام روزی که عراق  از روی دژ حمله کرد ما در ادامه خط حمله تقریبا چهار کیلومتری در خط کوشک در گردان امام حسین ع بودیم. ظهر نیروهای آرپیجی زن و کمکی و تیربارچی های چند سنگر از گردان مارا برای دفع تک دشمن بردند بنده هم کمک آرپیجی شهید عباس کارگر بودم دفاع تا تاریک شدن هوا ادامه داشت ما در مقابل دشمن بودیم و گردان علی بن ابیطالب هم از طرف شمالی دفاع می کرد عراقی ها از روی آب و دژ صبح آمده بودند و یک گروها در کانالی که زیر دژ به  حفر شده بود برای عملیات  ابتدا گرفتار شده بودند که با حمله های جوان مردانه نیروهای ما ازاد شدند تا شب ما آنجا بودیم. سپس به سنگرهای خود باز گشتیم  شب بعد دوباره برای کمین برروی همین دژ رفتیم. آن شب تا ساعت حدودا ۳ صبح یکسره تیر بار دشمن  کار می کرد. ما دو نفری در یک سنگر که به صورت حفره ای  روی دژ کنده شده بود  نگهبانی می دادیم  نزدیک اذان به طرف همان کانالی که در دژ کنده شده بود رفتیم. و یک ساعت آنجا نگهبانی دادیم. فاصله سنگر کمین دشمن زیاد نبود آن شب چند تا از بچه ها تیر خوردند  و آقای احمدی پور فرمانده هسته ما هم شهید شد  ما از یزد ۳۳ شهید داشتیم ولی نیروهای عراقی تلفات زیادی بر حای گذاشتند. شب دوم که برای کمین از روی دژ می فتیم  کشته های عراقی هنوز بر روی زمین بودند رزمندگان ما که اکثرا بچه های یزدی در خط کوشک بودند جازه ندادند که یک وجب از خاک ما دست دشمن بیفتد  و این تک دشمن معروف شد به  تک دشمن در پاسگاه زید ۰

در خرداد ۱۳۶۳ تیپ ۱۸ الغدیر یزد  به فرماندهی جعفر زاده  خط ابرویی کوشک راتحویل گرفت. و این تک دشمن روز ۲۵ مهر ماه ۱۳۶۳ اتفاق افتاد

محمد ابراهیمی بشکانی

========


=========

از راست خودم محمد ابراهیمی بشکانی. حسن توکلی بنیزی ‌.علی توکلی بنیزی 

قبل از عملیات خیبر کنار هورالعظیم 

غروب عملیات خیبر لشکر محمدرسول الله تهران آمد که برود جلوی خاکریز ما و شب عملیات کند . معجزه خداوند را اینجا دیدیدم ‌. حدود ساعت ۴عصر طوفان شن شد و فاصله دومتری پیدا نبود . نیروها رفتند جلو جهت عملیات در شب.  و حدود ساعت ۹شب بود عراقی ها یکدفعه یک منور زدند ونیروها را دیدند و عملیات شروع شد

حاج حسین کارگر میبدی+حاج حسین عبداللهیان بهابادی

=========


============

از چپ:
حسین عبداللهیان(علی)، حاج مهدی بیدآبادی فرمانده گردان، شهید کمال دهقانی جانشین گردان، 

علی زارعی آمورش نظامی ، شهید علی واعظی میبد،ناشناس

نشسته:
جانباز سرافراز حاج حسین کارگر از  شهیدیه میبد

==========

نزدیک های غروب در اسفند ۱۴۰۳ بود تلفن خانه مان زنگ خورد 

بعد از احوالپرسی سراغ پدر و مادرم را گرفت  تعداد برادران و خواهران را

پرسید کمی دلش باز شد 

تنها کاری که از من بر می آمد همین بود به تک تک پرسشهایش

پاسخ دادم تا رسید به نوه 

---------

نیمه های شب است تصویر پروفایل را

عکس نگارسادات گذاشتم 

آری این عکس پلی است بین جانباز سرافراز

حاج حسین کارگر میبدی و من 


https://s33.picofile.com/file/8483042326/h_k_m.jpg

خاطرات حسن قاسمی کویجانی ۹-۷

============


https://www.namasha.com/v/yAFbK3Nk

================


https://www.namasha.com/v/EN1ylPZR

===============

https://www.namasha.com/v/M19MgQG1

===============

خاطره آقای علیمحمد دهقان

https://s33.picofile.com/file/8482981526/a_m_dehghan.jpg

============

خاطره آقای علیمحمد دهقان

بسم الله الرحمن الرحیم 

دیماه سال ۱۳۶۳ قبل از عملیات بدر در منطقه حسینیه نزدیک سراه حسینیه گردان امام علی (ع)و چند گردان دیگر مستقر بودند ،شب جمعه در نماز خانه مقر مراسم دعای کمیل بر پا بود و آقای حسین رحمانی قائم مقام گردان امام علی(ع) ومداح دیگری دعای کمیل را با آب و تاب زیاد میخواندند ،اواسط دعا بود ،پیک گردان وارد نماز خانه شد و مستقیما سراغ آقای رحمانی رفت و مطلبی را آهسته  در گوش ایشان گفت .

آقای رحمانی سریع دعای کمیل را ظرف چند دقیقه تمام خواندند و پشت بلندگو گفتند نیروهای گروهان الحدید هرچه سریعتر به سنگرهای خود مراجعه کنند. با عجله به مقر گروهان رفتیم ،سرگروها نیروهای هر دسته را برای صرف شام به داخل چادر و سنگر گروه فرستادند.پس از صرف شام همه در سنگر گروه سه که بزرگتر از بقیه سنگرها بود جمع شدیم .آقای امینی پور فرمانده گروهان در حالی که حالت کاملا آماده به خود گرفته بودند وارد سنگر شدند و بعد از سلام و صلوات به پیامبر و دیگر معصومین سخنرانی خود را با شرح واقعه عاشورای سال ۶۱ هجری قمری شروع کردند وسخنرانی شب عاشورای  امام حسین و جواب یاران آن حضرت را یاد آوری کردند.و در ادامه صحبت در حالی که جو گروهان کاملا معنوی شده بود گفتند ما به ۲۲ نفر نیاز داریم که ارزوی دیدن خواهر و برادر خودشون را ندارند،به۲۲ نفر نیاز داریم که ارزوی شنیدن صدای پدر و مادرشان را ندارند،به۲۲ نفر نیاز داریم که آرزوی دیدن آفتاب را ندارند،به۲۲ نفر نیاز داریم از اینکه فردا شب بدنشون پاره پاره در بیابان هست ناراحت نمی شوند،.

حالا چراغ ها را خاموش میکنیم تا هرکس میخواهد برود .صدای گریه فضای سنگر را پر کرده بود.چراغ را خاموش کردند .بعد از چند دقیقه که چراغ را روشن کردند کسی بیرون نرفته بود ،اقای امینی پور گفتند هر کس که میخواد بیاد دم سنگر فرماندهی ثبت نام کنه ۲۲ نفری که اول اسم بنویسنید با ما می ایند .همه بطرف سنگر فرماندهی هجوم بردند ،تعدای برای اینکه زودتر برسند پای برهنه رفتند ،چه ولوله ای شده بود داد و بیداد بچه های کوچکتر بلند شد ،فریاد اعتراض ،ما قبول نداریم ،ما راضی نیستیم،حق ما را شما بزرگترها ضایع کردید ،ما جلوتر رسیدیم شماها با این قد وهیکل تون ما را از تو صف در (بیرون) کردید و خودتون جای ما را گرفتید, ما پیش امام زمان ،امام حسین از شما شکایت می‌کنیم و........  یکی از بچه های کادر گروهان از سنگر فرماندهی بیرون آمد و گفت آقای امینی پور میگن حالا که اینطور شد قرعه کشی میکنیم.حالا همه برید سنگر های خودتون و گوش به فرمان سرگروه ها باشید. نیرو های به سنگر هاشون رفتند ،برق مقر گروهان الحدید قطع شد ،بعد از چند دقیقه سرگروه و چند تن نیروی کادر گروهان چهار ،پنج تا چراغ دستی و به تعداد نیروه های هر گروه برگ وصیت نامه بین اعضای گروه تقسیم کردند و به افرادی که خودکار نداشتند خودکار دادند.هر پنج شش نفر دور یک چراغ دستی حلقه زدند و در حالی که زار زار گریه میکردند مشغول نوشتن وصیت نامه شدند .یکی وصیت به یاری امام داشت و شرکت نکردن افراد ضد ولایت فقیه در تشیع جنازه خودش سفارش میکرد ،به خواهرانش سفارش رعایت حجاب را داشت.به برادرانش توصیه ادامه راه خودش در حین نوشتن وصیت نامه پیام رسید که قرعه کشی شده و افراد مشخص شدند .فلانی که اسمش را فراموش کردم و از نظر جثه از ضعیف ترین و نحیف ترین نیروی گروهان بود به عنوان نفر آخر اسمش بیرون اومده(عکس اون عزیز را قبل از نوشتن خاطره جهت شناسایی در گروه گذاشتم) در پوست خودش نمی‌گنجید ،این خوشحالی چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید خبر رسید که ۲۱ نفرنیرو با فرمانده ۲۲ نفر باید بروند و چون اون فرد نفر  بیست دوم اسمش در امده بود اسمش را حذف کردند،وای چه خبر شد اون بیچاره داد میزد ،فریاد میزد و می‌گفت من خیلی کوچک هستم خیلی سبک هستم من را به عنوان سپر جلوی خودتون بگیرید که تیر به شما نخوره به من بخوره،من به اندازه گونی خاک برای شما ارزش ندارم،اگر قرار شد روی میدان مین برید اول من را پرت کنید روی مین ها تا یکی دوتا از مین ها را منفجر کنم بعد شما پا بگذارید روی جنازه من و رد بشید او مثل آدم عزیز از دست داده گریه میکرد و بقیه هم با گریه همراهیش می‌کردند از بس گریه کرد بی‌حال شد ،و........ وصیت نامه ها جمع شد .سرگروه گفت همه با پوتین بخوابند اسلحه ها بالای سرتون و از همه مهمتر به ترتیب که می‌خوابید از انتهای سنگر مشخص کنید نفر چندم هستید تا وقتی خواستند بیدارتون کنند اشتباهی فرد دیگری را بیدار نکنند .نمیدانم چه ساعتی بود .احساس کردم کسی من را تکان میدهد ،و آهسته میگوید اخوی بلند شو سریع بلند شدم خوشحال شدم که اسم من در امده چند نفر قبل از من هم بیدار شده بودن چون تاریک بود چهره ها پیدا نبود .همه نیرو های دسته ما (دسته یک گروهان الحدید) را بیدار کردند .ما فکر کردیم شاید برای اینکه چینش نیروهای گروهان به هم نخورد یک دسته را بطورکامل

انتخاب کردند و

چون ما دسته یک بودیم دسته ما را انتخاب کردند همه خوشحال بودند آهسته از سنگر خارج شدیم ،مشاهده کردیم که نیروهای دسته دیگر هم جلوی سنگر خودشون ایستادند.بعد از چند دقیقه صدای قرآن بلند شد وسپس اذان گفتند .از کادر گروهان کسی نبود پاسخگو باشد همه همراه با گریه خوشحال بودند ،می گریستد چون از فیض شهادت محروم شده بودند و خوشحال بودند چون سربلند بیرون آمدند .ولی از فرماندهی هم خیلی ناراحت شده بودن چون با احساساتشان بازی شده بود .آن جمعه ،جمعه ی متفاوتی شده بود .غروب آن روز آقای رضوی نماینده مردم یزد در مجلس به دیدار رزمندگان در این مقر آمدند از برنامه دیشب هم خبردار شده بودند بچه ها را دلداری دادند و گفتند از خدمت امام آمدم .گفتند امام سلام رساندند و به هر نفر یک اسکناس ده تومانی از طرف امام  و یک عدد ناخن گیر از طرف خودشون بهمون دادند.