شب سوم عملیات بدر

سلام خاطره‌ای از شب سوم عملیات بدر

با سلام و عرض ادب خاطره‌ای از شب سوم عملیات بدر 
شب سوم عملیات بود. آقای هراتی زاده فرمانده یگان دریایی تیپ الغدیر مرا صدا زد و گفت، شما با قایق اکبر فتوحی جانشین تیپ الغدیر را به جلو ببر و من سکانچی اکبر فتوحی بودم. گردان حزب الله و جندالله هم به اسکله شطعلی آمده بودند. یک هاورگرافت هم از قرارگاه آمده بود که نیروها را به جلو ببرد. این هاورگرافت که مثل وانتی بزرگ بود، حدوداً ۳۰ تا ۴۰ نفر را داخل خود جای می‌داد و به اندازه دو تا تویوتا می توانست نیروها را سوار کند.
بقیه هم با قایق‌های موتوری یگان دریایی تیپ الغدیر حرکت کردیم تا به جلو برویم. اکبر فتوحی با بیسیم چی به قایق من آمدند. گردان حزب الله و جندالله سوار قایق ها شدند و به ستون در آب حرکت کردیم. 
سر هر دوراهی، سه راهی و یا چهارراه به طرف معبر اصلی، چراغ فانوس با روشنایی کم آویزان کرده بودند تا راه را گم نکنیم. اکبر فتوحی جانشین تیپ که من سکانچی قایق ایشان بودم می‌گفتند "برو جلو ستون" و دوباره برمیگشتیم عقب و به نیروها روحیه میدادند. 
مسیر طولانی بود. هنوز هور کاملاً از عراقی‌ها پاکسازی نشده بود و نزدیکی‌هایی که بچه‌های گردان امام علی مستقر بودند مرتب صدای تیراندازی می‌آمد. سیم‌های خاردار و سیم‌های تلفن مرتب به پروانه‌های قایق ها گیر می‌کرد. دوباره می‌ایستادیم و سیم‌ها را از پروانه‌ها جدا می‌کردیم برای اینکه موتور قایق خاموش می‌شد. 
به نزدیکی‌های خشکی رسیده بودیم. به اولین دژ عراقی‌ها که بعد از حور رسیدیم قایق‌ها ایستادند و بچه‌های گردان حزب الله و جندالله پیاده شدند و قایق ماهم که اکبر فتوحی جانشین تیپ در آن قایق بود با فاصله به خشکی رسید. 
آنها از قایق پیاده شدند. موقعی که اکبر فتوحی و بیسیمچی همراهش پیاده شدند و رفتند من هم قایق را به جایی مهار کردم و پیاده شدم. اکبر فتوحی با فاصله از من حرکت کرده بودند تا خودرا به گردان حزب الله و جند الله برسانند. 
مرتب تانک ها شلیک میکردند که یک گلوله تانک به دژ خورد و یک ترکش به صورتم اصابت کرد. از صورتم مرتب خون می آمد. امدادگری نبود. خودم را به خشکی رساندم و حدود ۱۰۰ متری جلو رفتم و چون خون زیادی ازم رفته بود به روی زمین افتادم. بچه‌های گردان حزب الله و جند الله که با بعضی از آنها آشنا بودم وقتی از پهلوی من رد می‌شدند می‌گفتند حسین هم شهید شده.
بعد از یکی دو ساعت فکر کنم ساعت ۳ یا ۴ صبح بود روز ۲۳ اسفند بود، دقیق به یاد ندارم. دو نفر آمدند بالای سر من به من گفتند "قایق مال شماست؟" گفتم بله گفتند "پاشو برویم عقب اینجا خطرناک شده". گفتم مجروح شدم و خون زیادی از من رفته من نمی‌توانم قایق را برانم. یکی از آنها گفت "من بلدم" و مرا داخل قایق گذاشتند که برگردیم عقب. 
حدود ۲۰۰ متر که داخل هور رفتیم نمی‌دانم اشتباه رفته بودیم یا عراقی‌ها به حور برگشته بودند که قایق ما را به رگبار بستند. چند تیر به قایق اصابت کرد و سریع دور زدند و برگشتیم. آب به داخل قایق می‌آمد و دیگر چاره‌ای نبود باید بلند می‌شدم و به آن یکی برادری که داخل قایق بود با کلاه آهنی آب‌های قایق را بیرون می‌ریختیم. 
تا اسکله شطعلی رسیدیم دیگر من چیزی نفهمیدم و تا چشم باز کردم داخل اورژانس بودم و آن دوبرادر هنوز نمی‌دانم چه کسانی بودند. بچه‌های اطلاعات عملیات بودند یا کسان دیگر چون حالم خراب بود حتی اسمشان را هم نپرسیدم. چندین سال بعد یکی از بچه‌ها گفت فکر کنم یکی از برادران دهستانی بوده، از بچه‌های اطلاعات عملیات. 
بعداً با آمبولانس ما را به بیمارستان شهید بقایی بردند و بعد در راه آهن اهواز داخل قطار شدیم. داخل قطار که شدم در کنار بسیاری از دوستان دیگر، برادرم محمد عبداللهیان که از کادر گردان امام علی بود و ترکش به سرش اصابت کرده بود دیدم. قطار پر از مجروح بود‌. در راهروهای قطار هم مجروح‌های سرپایی ایستاده بودند. دیگر جایی برای سوزن انداختن نبود. به هر شهری می‌رسیدند یک عده از آمبولانس‌ها آماده بودند و یک عده از مجروح‌ها را با آمبولانس‌ها به بیمارستان آن شهر می‌بردند. در شهر قم با چندین مجروح‌ دیگر پیاده شدیم و به بیمارستان کامکار عرب نیای قم جهت مداوا برده شدم.‌
والسلام

(راوی حسین عبداللهیان)
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد